روشنفكری در زمانه‌ی عسرت

سيروس پرويزی

 

آخرين كتاب دكتر جواد طباطبايی استاد پيشين دانشكده‌ی حقوق دانشگاه تهران با عنوان مكتب تبريز و مبانی تجددخواهی انتشار پيدا كرده است. اگر دومين ويراست زوال انديشه‌ی سياسی در ايران را نيز كه خود كتاب جديدی است، به شمار آوريم، اين چهارمين كتابی است كه از اين نويسنده در نخستين نيمه‌ی دهه‌ی هشتاد منتشر شده است. البته، با صرف نظر از رساله‌ی سقوط اصفهان، كه در نوع خود نمونه‌ای از تركيب نثر زيبای فارسی و دقت‌های علمی و انديشگی است، و نيز رساله‌ای درباره‌ی مفهوم ولايت مطلقه در سده‌های ميانه، كه اينك تفصيل آن در كتاب جدال جديد و قديم آمده است. با انتشار اين اثر طباطبايی مقام خود را به عنوان انديشمند تجددخواهی دهه‌ی هشتاد ايران تثبيت كرده و بحث انديشه در ايران را به مرتبه‌ای رسانده است كه به نظر نمی‌رسد فراتر رفتن از آن با امكانات كنونی ما كار آسانی باشد. من در دو بخش اين نوشته كوشش خواهم كرد، پس از مقدمه‌ای از طريق تجربه‌ی شخصی خودم، نخست، توضيحی درباره‌ی مقام طباطبايی در بحث تجددخواهی ايرانيان بياورم و آن گاه به دو نوآوری او در كتاب اخير، و افق‌هايی كه در برابر ما باز می‌كند، اشاره‌ای بكنم.

درآمد

من جواد طباطبايی را نخستين بار در دانشكده‌ی حقوق دانشگاه تهران ديدم به مناسبت درس‌هايی درباره‌ی انديشه‌ی سياسی فردريش فن‌هايك، برنده‌ی جايزه‌ی نوبل اقتصاد و مهم‌ترين نظريه‌پرداز ليبراليسم سده‌ی بيستم، در پاييز سال ١٣٦٤ در دانشگاهی كه به دنبال يورش انقلاب فرهنگی و پياده كردن نظريه دانشگاه اسلامی بازگشايی شده بود. من پيشتر از دانشگاه اخراج شده بودم و به مناسبت‌هايی برای رفع بيكاری به دانشگاه می‌رفتم. دوستی كه هنوز دانشجوی اقتصاد بود، به من توصيه كرده بود كه جلسه‌ای در درس طباطبايی حاضر شوم كه گويا چند ماه پيش از آن به تهران بازگشته بود. من از همان نخستين جلسه‌ای كه در درس‌ طباطبايی حاضر شدم، دستخوش حيرت شدم: او در اوج حكومت مير حسين موسوی، كه ملغمه‌ای از انواع سوسياليسم‌های روسی و چينی و نظريه‌های استضعاف و استكبار بود، درباره‌ی انديشمندی درس می‌داد كه تز اساسی او توضيح سوسياليسم به عنوان راه بردگی بود. عبارت ديگری نيز كه روزی طباطبايی از هگل نقل كرد كه گفته بود سوسياليسم زيبنده‌ی كشورهای شرقی است، و البته با توضيح‌های درخشانی كه او می‌داد، نظر مرا بيشتر به اين استاد تازه‌وارد جلب كرد. وانگهی، او به همين مناسبت به مصاحبه‌ای از رمون آرون اشاره كرد كه گفته بود زمانی سوسياليست بوده و با خواندن اقتصاد از آن برگشته بود و اين كه به گفته آرون كسی تا زمانی می‌تواند سوسياليست باشد كه اقتصاد نداند. در آغاز، تصوری كه او در ذهنم پيدا شد، تصويری از دون كيشوت بود. فكر می‌كردم كه او نمی‌داند در كجا حرف می‌زند، خوانده‌ها و شنيده‌های خود را تحويل می‌دهد. كنجكاو شدم و فهميدم كه محل كار اصلی او انجمن فلسفه است و در همان جا درسی هم درباره‌ی هگل می‌دهد. سری به آن درس هم زدم. طباطبايی با همان تسلطی كه بر پايه‌ی متن ‌هايك از ظرافت‌ها و پيچيدگی‌های فلسفه‌ی اجتماعی او حرف می‌زد، با تسلطی بيشتر متن آلمانی هگل و ايده‌اليسم آلمانی را توضيح می‌داد، از بحثی به بحث ديگر گذر می‌كرد، اصطلاحات را توضيح می‌داد، درباره‌ی همه‌ی منابع اروپايی و معادل‌های اسلامی اصطلاحات اظهار نظر می‌كرد، و گاهی دامن بحث را چندان می‌گسترد و چنان ميان ژرفای دقت‌های علمی و اوج تحليل‌های اصولی جولان می‌زد كه بسياری از شنوندگان دچار سرگيجه می‌شدند، اما اين نكته در نظرم شگفت می‌نمود كه او هرگز بی‌ربط نمی‌گفت. با پايان آن ترم تحصيلی نجف‌قلی حبيبی كه به رياست دانشكده‌ی حقوق منسوب شده بود، به خدمت طباطبايی نيز خاتمه داد، اما درس او در انجمن فلسفه ادامه داشت و من توانستم در نخستين درس‌های او درباره‌ی فلسفه‌ی سياسی نيز شركت كنم.

سالی نگذشته بود كه توانستم خود را به دانشگاهی در اروپا برسانم و از آن پس نيز نوشته‌هايی از او به دستم رسيد. به نظرم می‌آمد حتی عنوان كتاب‌ها نيز پيوندهايی با نويسنده‌ی آن‌ها دارد و در واقع نويسنده رمزی از اسرار خود را در آن عنوان‌ها مخفی كرده است. در عنوان‌هايی مانند زوال انديشه‌ی سياسی در ايران، بحثی كه در رساله‌ی ابن خلدون درباره‌ی شرايط امتناع آورده، و البته اثر بعدی او درباره‌ی انحطاط ايران اشاره‌هايی اساسی به آن چيزی كه روح او را مثل خوره می‌خورد، وجود دارد. با گوش دادن به درس‌های او بو برده بودم كه چيزی بيشتر از آن چه می‌گويد برای گفتن دارد و در بحث‌هايی كه گاهی در راهرو طبقه‌ی سوم دانشكده‌ی حقوق با دانشجويانی كه سئوالی از او می‌كردند، در می‌گرفت، متوجه شده بودم كه بايد چيزی اساسی‌تر برای گفتن داشته باشد. می‌توانم بگويم كه غربت او را حس كرده بودم، اما به نظرم می‌آمد كه شخصيت شديداً ضد جنجالی، و می‌توانم بگويم كمابيش ضد اجتماعی و مردم گريز او، اجازه‌ی گفتن نمی‌داد. با خواندن نخستين كتاب‌ها به معنای آن چه او در خلال درس‌ها مانند قطعه‌های پازل می‌چيد، اما هرگز نمای كلی آن را آشكار نمی‌كرد، پی بردم.

اخراج طباطبايی را از انجمن فلسفه كه به همت داماد امام راحل - رياست كنونی مركز گفتگوی تمدن‌ها، يعنی دست راست خاتمی اهل فلسفه‌ی سياسی كه آن چه حرف معقول در دو كتاب او درباره انديشه سياسی در غرب و ايران و اسلام وجود دارد به نوعی مديون طباطبايی است - صورت گرفت و طباطبايی در مقدمه‌ی ويراست دوم زوال انديشه‌ی سياسی در ايران، با طنز رندانه‌ای كه ويژه‌ی اوست، به فراغتی كه از كار در انجمن حاصل شد، تعبير كرده است، دوستی از تهران برايم نوشت. سالی برنيامده بود كه شنيدم از دانشگاه ملی سابق نيز به همت مردی عامی به نام دكتر شرافت(!؟)- رئيس ابدی آن دانشكده - اخراج شده است. باز شنيدم كه به دانشگاه تهران برگشته، اما كمابيش يقين پيدا كرده بودم كه اين بار سه‌طلاقه شده است و از او برای دانشگاه استاد در نخواهد آمد. خود اين ظهور و سقوط‌های طباطبايی اگر بتوان گفت داستانی است كه تصور می‌كنم با نوعی انديشيدن پيوندهای ناگسستنی دارد و در واقع طباطبايی يكی جذاب‌ترين نمونه‌ها و برجسته‌ترين نمانيدگان آن است كه نمی‌توان به آن بی‌اعتنا ماند و نوشته‌های او را فهميد. از آن پس شنيدم كه راهی اروپا شده است. تصور می‌كردم كه او نيز بايد به خيل پناهندگان اقتصادی تحصيل‌كرده‌ی ايرانی بپيوندد كه به از رانندگی تاكسی تا استادی دانشگاه مشغول‌اند. وقتی، يك سال پس از انتشار ابن خلدون و علوم اجتماعی، رساله‌ی كوچك او با عنوان خواجه نظام‌الملك به دستم رسيد، فهميدم كه عميد زنجانی - رئيس دانشكده‌ی حقوق كه گويا شرط انتساب او اخراج طباطبايی بوده است - و غلامعلی افروز - رئيس وقت دانشگاه تهران در اقدام خود به خطا نرفته‌اند. خبر اعتصاب دانشجويان دانشكده‌ی حقوق را در اعتراض به اخراج او - كه گويا نخستين اعتصاب در دانشگاه «اسلامی‌شده» بود – در روزنامه‌های امريكايی خواندم، اما هم چنان به نظرم می‌آمد كه طباطبايی در خارج از ايران در بهترين حالت در جايی درسی خواهد داد و پرونده‌ی اين گونه‌ی تجربه‌ی انديشيدن نيز بسته خواهد شد. گذشت سال‌ها تا انتشار جلد نخست كتاب تأملی درباره‌ی ايران با عنوان ديباچه‌ای بر نظريه‌ی انحطاط ايران به من حق می‌داد كه چنين گمانی برده باشم، اما وقتی اين كتاب او را در يكی كتاب فروشی‌های انگلستان ديدم، و تورقی در آن كردم، متوجه شدم كه در شخصيت پيچيده‌ی طباطبايی زمرهای ديگری وجود دارد كه هنوز به آن‌ها پی نبرده‌ام. ناچار، كتاب را يكباره بلعيدم. در شگفت شدم كه اين شخصيت فراری، و به تعبيری می‌توان گفت زيرزمينی، چه راهی پيموده و كجا به كجا آمده است. از اين كه در ارزيابی خود درباره‌ی او اشتباه كرده بودم، خوشحال بودم. نوعی شهود پيدا كرده بودم كه جنگی در حال علنی شدن است، و اين كه طباطبايی نه نويسنده است و نه استاد دانشگاه، بلكه او به قول نيچه سرباز دانش است، يا بهتر بگويم سردار پيكاری است كه در آستانه‌ی آغاز شدن است. كم‌كم، در ذهنم، آن پازل شكل نهايی خود را پيدا می‌كرد. آن زوالِ نزديك به يك دهه‌ی پيش پيوندی با اين انحطاط داشته است و از خواندن برخی از صفحات اين كتاب به اين نكته‌ی اساسی پی بردم كه طباطبايی قلم را – به تعبيری كه در فصلی از كتاب اخير خود درباره‌ی قائم‌مقام آورده – به عنوان ذوالفقار جدش به كار می‌گيرد. جای او – باز هم به تعبير خود او در مصاحبه‌ای در مجله‌ی نقد و نظر – در ميدان «قيام بسيف‌القلم» است نه دانشگاهی كه در ستاد انقلاب فرهنگی «اخته» شده است.

بسيار شنيده بودم كه طباطبايی هگلی‌مشرب است. رساله او درباره ابن خلدون خلاف اين ادعا را ثابت می‌كرد، اما با خواندن كتاب خواجه نظام‌الملك او به اين نكته پی بردم كه تصور او از ايران و مسائل آن پيچيده‌تر از آن است – يا بهتر بگويم او مسئله را بغرنج‌تر از آن مطرح می‌كند - كه بتوان او را در چارچوب هگلی يا هر چارچوب ديگری محبوس كرد. گفتم طباطبايی در هر نوشته‌ی خود قطعه‌هايی از پازلی بزرگ را تعبيه كرده است. تصور می‌كنم او، افزون بر اين كه كار را ناچار با توجه به پيشرفت مطالعاتش انجام می‌دهد، اهل استراتژی نيز هست. حل هر پازلی نيازمند نوعی استراتژی است. وقتی در درس‌های طباطبايی در دانشگاه تهران حضور پيدا می‌كردم، اين تصور مبهم را پيدا كرده بودم كه نوعی حلقه‌ی مفقوده در بحث‌ها و گفته‌های او وجود دارد. من آن را به محافظه‌كاری ليبرالی او نسبت می‌دادم. با خواندن نظريه‌ی انحطاط و مقدمه‌ی جدال قديم و جديد و بيشتر از همه تفسير درخشان و شگفت‌انگيز او از قائم‌مقام، كه نثر او در جاهايی با نثر ميرزا ابوالقاسم پهلو می‌زند و هيچ سطری از آن نيست كه به قول خود او از سر بازيچه نوشته شده باشد – در شماره‌ی اخير سياستنامه‌ی شرق و در مكتب تبريز – متوجه شدم كه در ژرفای وجود اين ليبرال به ظاهر محافظه‌كار يك «انقلابی» از سنخ نويی پنهان شده است، كه او در فغان و در غوغاست و ما به غلط تصور می‌كنيم طباطبايی حرف می‌زند، و پيوندی با آن نوع انديشيدن او دارد كه به آن اشاره كردم. من هميشه كنجكاو بوده‌ام كه نسبت ميان اين دو وجه را كه در نوشته‌های طباطبايی به وديعه گذاشته شده، دريابم و تصور می‌كنم كه بتوان از آن به استراتژی تعبير كرد. او نوعی استراتژی را دنبال می‌كند و به هر مناسبتی وجهی از آن را برای ما توضيح می‌دهد. اشاره‌هايی به اين نكته در گفتار او در سمينار برلين در دفاع از ديدگاه‌های خود آمده است. او می‌گويد:
 
"در مورد كليات بحث و جهت‌گيری اساسی آن پاسخ من همان است كه مارتين لوتر در نشستی با حضور كارلوس پنجم امپراتور اسپانيا كه برای محاكمه‌ی او تشكيل شده بود، در پايان جلسه، به عنوان فصل‌المقال موضع خود، گفت. او كه در واقع هر نوع مصالحه ای را با كليسای رسمی رد می‌كرد، خطاب به امپراتور و حاضران در جلسه، گفت من اين‌جا ايستاده‌ام و جز اين كاری از من ساخته نيست. اگرچه همان طور كه اشاره كردم، بسياری از ايرادها و ملاحظات شما را می‌پذيرم، اما به هر حال من هم می‌خواهم بگويم اين جا ايستاده‌ام. معنای اين حرف آن نيست كه به هر قيمتی از همه‌ی مطالبی كه نوشته‌ام دفاع می‌كنم، بلكه می‌خواهم بگويم كه بايد در جايی ايستاد و بر آن‌ام كه تنها كسی می‌تواند از يك موضع نظری دفاع كند و بيشتر از آن ايرادی را بپذيرد كه در جايی ايستاده باشد و گرنه دفاع از موضع نظری، جزميت و پذيرفتن ايراد، وادادنی بيش نخواهد بود."

اينك رمزی از شخصيت و انديشه‌ی جواد طباطبايی: كوشش او برای ايستادن در جايی، و اين ايستادن خود نوعی استراتژی، عين و حتی تمام استراتژی است. كانت از فلسفه به «ميدان پيكار» كرده بود، اينك در نظريه‌پردازی‌های ما نيز انديشيدن از لقلقه‌ی زبان – به تعبير طباطبايی – به امری خطير و پرمخاطره تبديل می‌شود. طباطبايی در جايی اين تعبير را از ابن رشد درباره‌ی غزالی آورده است كه امام محمد «با اشعری، اشعری، با صوفی صوفی، و با فلاسفه فيلسوف» بوده است. مگر روشنفكری ما جز اين است؟ در قدرت با قدرت، بيرون قدرت بر قدرت! وقتی اسلام به نفع ما پياده می‌شود، نظريه‌پرداز اسلام سياسی و ولايت و آن گاه كه بر ما پياده می‌شود، ادعای اين كه اسلام هرگز سياسی نبوده است و ما هم هميشه گفته بوده‌ايم كه دموكراسی با امامت و ولايت سازگار نيست! آيا اين همان وادادن نيست كه ما به خطا گمان می‌كنيم كه تحولی در مواضع روشنفكران دينی و غير دينی پيدا شده است؟ من از نوعی انديشيدن طباطبايی سخن گفتم و گفتم كه او اهل استراتژی است. به اين اعتبار او روشنفكر در معنای رايج كلمه نيست، بلكه نويسنده‌ای زيرزمينی است: او، بر خلاف روشنفكران كه نمايشی از بی‌مبنايی بحث‌های خود را عرضه می‌كنند، می‌برند و می‌دوزند و روز ديگر رشته‌های خود را پنبه می‌كنند، اعماق را می‌كاود در جستجوی جايی برای ايستادن تا يك روزه از دانشگاه اسلامی به دموكراسی از ولايت مطلقه فقيهان به نفی ولايت امامان ... سقوط نكند و با تغيير جهت هر بادی موضع خود را عوض نكند. مثالی می‌زنم. آن چه از نزديك به دو دهه پيش طباطبايی نمی‌گفت، اما آنان كه بايد بفهمند، می‌فهميدند، جز اين نبود كه اين سنت، به هر حال، در تصلب خود، به جايی كه رسيده است كه بر مبنای آن هيچ پرسشی را نمی‌توان مطرح كرد. مگر طباطبايی در واپسين صفحات ابن خلدون و علوم اجتماعی به استناد سخن آرنت نگفته بود كه «با بازگشت به خويشتنی كه ناآگاهانه در درون بسياری از فرهنگ‌های سنتی آغاز شده است، و به نظر می‌رسد از اين حيث در آغاز راه هستيم و نه در پايان آن، سنت به عاملی نيرومند برای تحرك ، اما در خلاف جهت تجدد و لاجرم در جهت نابودی دستاوردهای آن تبديل خواهد شد»؟ طباطبايی در آن صفحات با نقل سخن آرنت، كه نبايد گمان برد پايان سنت به معنای آن است كه اعتبار خود از داده است، می‌نويسد كه اين بحث را بايد در جای ديگری باز كرد، يعنی اين كه همه‌ی حرف خود را نمی‌توانست بگويد، شايد هم هنوز خود او همه‌ی ابعاد آن بحث را نمی‌دانست، اما در نكته‌ای كه او می‌افزايد، اشاره‌ای به همه‌ی سنت‌گرايان داخلی و اسلام‌خواهی فاجعه‌بار كنونی آمده است. به نظر من، ابن خلدون طباطبايی و نيز برخی ديگر از نوشته‌های او را بايد هم چون مقدمه‌ای بر تحليل نظام تروری كه از دل بازگشت به خويشتن‌ها، آنچه خود داشت‌ها و راه اصيل آسيايی كه به هيچ بيراهه‌ای نمی‌انجامد، بيرون آمده است، خواند. به نظر من، اين تأكيد طباطبايی بر خطری كه در اين گفته‌ها وجود دارد، برای بسياری از خوانندگان او روشن نيست. برای ما كه هر انتقادی را شخصی و توطئه‌ای عليه شخص می‌دانيم، و البته، بدين سان، اصل مسئله را لوث می‌كنيم تا مبادا دامن پاكمان به ناپاكی طرح پرسش آلوده شود، اين نكته چندان قابل فهم نيست، بويژه در شرايط كنونی آن را نمی‌توانيم جدی بگيريم. پايين‌تر، به مناسبت بحث از معنای سنت در كتاب مكتب تبريز به اين مطلب باز خواهم گشت. همين قدر اشاره كردم تا موضع تجددخواهی ايران را در قبال آزادی‌خواهی‌های جديد توضيح داده باشم و رسم انتقاد از مواضع قديم، اما با نسبت دادن آن‌ها به ديگران و اين كه گويا ما هميشه گفته بوده‌ايم، اما مخالفان امروز، يعنی دوستان ديروز، توجهی به آن سخنان نشان ندادند.

باری، دوره‌ای مهم در تاريخ روشنفكری ايران به پايان رسيده است. بازسازی روشنفكری دينی با امكانات نظری سنت تعليق به محال است. من جرئت می‌كنم كه بگوييم نخست جواد طباطبايی اين بحث را باز كرد، با گذشت زمان و با احتياط رندانه‌ای كه خاص اوست. بسياری از مباحثی را كه امروزه حتی روشنفكری دينی تكرار می‌كند، و اين نيست مگر دليل اين كه از همان آغاز روشنفكری دينی مكررات خود زير لعاب اسلاميات مخفی كرده بوده است، او آغاز كرد. بحث درباره‌ی انحطاط را كه ديگران اشاره‌ای سطحی به آن كردند، طباطبايی از دهه‌ای پيش آغاز كرده بود، زمانی كه آنان هنوز در اين توهم بودند كه با امكانات سنت ام‌القرای اسلامی در جمهوری اسلامی بنيان گذاشته شده است، و با نوشته‌های آنان - و در وحدت حوزه و دانشگاه - دانشگاه اسلامی تحقق پيدا خواهد كرد، طباطبايی تصلب سنت را مطرح كرده بود. نظريه‌ی انحطاط زمانی می‌توانست كارگشا باشد كه در قدرت و بيشتر از آن در رايزنی‌های قدرتمندان فهميده می‌شد، اما در لندن به چه كار خواهد آمد، جز پركردن برنامه‌ی انجمن مسلمانانی كه از اسلام به دامن دولت بهيه پناه برده‌اند! اين است فرق ميان بحث استراتژيك و تاكتيك‌هايی كه به عنوان بحث روشنفكری عرضه می‌شود. تجربه‌ی بنيان ام‌القرای اسلامی ادامه‌ی تجربه‌ی تمدن بزرگ پهلوی دوم بود، با تكيه‌زدن بر سنت بدون داشتن جرئت دانستن، يعنی بدون علم به بن‌بست‌های آن. نظريه‌پردازان اين، احسان نراقی‌ها، سيدحسين نصرها و داريوش شايگان‌ها بودند، و هستند، و نظريه‌پردازان آن، كسانی كه در دامن همان‌ها باليده بودند. دليل اين كه شكست اينان جز تجربه‌ی شكست آنان، در ابعادی فاجعه‌بارتر، اسفناك‌تر و پرهزينه‌تر برای ايران، نيست، اين است كه نظريه‌های بنيادين نظريه‌پردازان سلطنت و جمهوری اسلامی يكی بيش نيست: سلطنت جمهوری اسلامی معنويت‌چيانی مانند نصر و شايگان بود، جمهوری اسلامی سلطنت دكانداران دين. اين شباهت عظيم ميان هر دو گروه هواداران اين ژريم‌ها وجود دارد كه نه در قدرت منطق آن را می‌شناسند و نه در بيرون قدرت. شايد زمان آن رسيده باشد كه به جای بحث درباره‌ی معرفت‌شناسی جديدی كه مدعی آن هستيم، اندكی به جهل‌شناسی بپردازيم. البته اين خطر وجود دارد كه در پايان راه، اگر جرئت دانستن داشته باشيم، و البته پای رفتن، به مفاهيم كليدی زوال و انحطاط برسيم.

بخش نخست

از همان نخستين سال دهه‌ی هشتاد دوره‌ی جديدی در فعاليت انديشگی جواد طباطبايی آغاز شده است. طباطبايی پايه‌های اين نوع جديد انديشيدن درباره‌ی ايران را نزديك به دو دهه پيش از آن آغاز كرده بود، اما منش ويژه‌ی او كه من از آن به زيرزمينی بودن تعبير كردم، مانع از آن بود كه همگان به همه ابعاد آن چه او در تدارك آن بود، پی ببرند. تنها برخی از خوانندگان دقيق او – آنان كه دغدغه‌ی تأملی جديد درباره‌ی ايران داشتند – از تورق در نخستين نوشته‌های او می‌توانستند دريابند كه جريانی در حال شكل گرفتن است. پيشتر اين تمثيل را آوردم كه او قطعه‌هايی از شيوه‌ی انديشيدن و يافته‌های خود را در پازل آن نوشته‌ها آورده است. اين ادعا نيازمند توضيحی است كه كوشش می‌كنم به وجوهی از آن اشاره كنم. گفته‌اند كه طباطبايی هگلی‌مشرب است و گاه كوشيده‌اند ردپای مقولات هگلی را در نوشته‌های او نشان دهند. من تصور می‌كنم با توجه به سابقه‌ی تحصيلی او چنين ادعايی جز توضيح واضحات نمی‌تواند باشد، اما اين توضيح به سبب بديهی بودن آن چيزی را روشن نمی‌كند، زيرا راز تأثيرگذاری و تأثرپذيری نويسنده‌ای با وسواس‌ها و دقت‌های طباطبايی را نه در گفته‌ها، كه در ناگفته‌های او نيز بايد جست. اين احتمال وجود دارد كه طباطبايی در زير خرقه‌ی ظاهر هگلی‌مآبی زنار جريان‌های فكری ديگری را پنهان كرده باشد. بويژه با خواندن نوشته‌های اخير او می‌توان كمابيش به اين نكته پی برد كه طباطبايی با پشتوانه‌ی جريان‌های فكری و نويسندگانی بحث خود را پيش می‌برد كه اشاره‌ای به آن‌ها نمی‌كند يا به ندرت اشاره می‌كند. علت اين امر را من در آن می‌دانم كه طباطبايی – به تعبيری كه حتی در نخستين مقاله‌های او آمده – در منابع خود اجتهاد می‌كند و مقلد نويسندگان آن‌ها نيست. در واقع، او هر بار جان كلام نويسنده و متفكری را می‌آورد و در متن توضيح خود وارد می‌كند. از اين حيث، صفحاتی از ديباچه‌ای بر نظريه‌ی انحطاط ايران او - بويژه آن جا كه از تقدير اسفناك ايران سخن به ميان می‌آورد - جالب توجه است : او در اين صفحات جوينی‌وار در جهانگشا سخن می‌گويد، اما جان كلام سردار و نظريه‌پرداز جنگ آلمانی را در كنار بيتی از فروغ فرخزاد و داستانی از مولوی به گونه‌ای می‌آورد كه خواننده به تعارض‌هايی كه ميان آن‌ها وجود دارد، پی نمی‌برد، زيرا پرداخت نهايی را طباطبايی به آن مجموعه داده و انديشه‌ی او وحدتی به آن‌ها بخشيده است. به نظر من در پشت ظاهر مخالفت او با نمودهايی از عرفان و ادب فارسی‏‏ كه او مبتذل توصيف می‌كند، دريافت متفاوت و ژرفی از آن هر دو وجود دارد. دليل اين مدعا آخرين صفحات ويراست جديد زوال انديشه‌ی سياسی در ايران است كه او به بيت‌هايی از حافظ استناد می‌كند. دليل مهم‌تر اين مدعا فصل دوم مكتب تبريز است كه او طرحی از شكست ايران در جنگ‌های ايران و روس، اصلاحات عباس ميرزا و نظريه جنگ قائم‌مقام عرضه می‌كند، منشآت قائم‌مقام را با نظريه‌ی جنگ كلازويتس تفسير می‌كند و تركيبی از نثر و انديشه‌ی خود را نيز چنان استادانه و با چيره‌دستی عرضه می‌كند كه نثر او به فخامت نثر ميرزا ابوالقاسم نزديك می‌شود، در حالی كه در قلمرو انديشه نظر به جديدترين نظريه‌های جنگ و سياست دارد. ادب فارسی، بويژه به گونه‌ای كه امروزه در بحث‌های روشنفكری به كار گرفته می‌شود، مانع بزرگی در راه انديشيدن در ايران است. بخش بزرگی از آن چه روشنفكری دهه‌های اخير بويژه روشنفكری دينی يا متظاهر به ديانت از آل احمد تا شريعتی و بعد ... توليد كرده است، در قلمرو انشاءنويسی و صدور شعر نو گونه قرار می‌گيرد. در نوشته‌های صد ساله‌ی گذشته كه عربی‌‌مآبی جای خود را به فارسی نويسی جديد داده است نويسندگان انگشت شماری را می‌شناسيم كه توانسته باشند انديشه جديد را در قالب زبان فارسی ساده و روان و در عين حال استوار بيان كنند. محمدعلی فروغی را بايد نخستين و بارزترين نمونه اين گونه فارسی نويسی دانست. اين نكته در فارسی نويسی او دارای اهميت است كه او با همه منابع ادب فارسی آشنايی ژرفی داشت و پيوسته با آن‌ها محشور بود، اما هرگز شعر و ادب را در فلسفه نياميخت. ترجمه‌های فروغی از افلاطون و ابن سينا و نيز نگارش سير حكمت در اروپا يكسره در حوزه مفاهيم قرار دارد و با شعر و ادب فارسی آميخته نشده است. اين كه امروزه به هر بهانه‌ای حتی آن جا كه اعلاميه سياسی صادر می‌كنند سياست را به شعر و عرفانيات را به هر رطب و يابسی می‌آميزند برای دكانداری است و اين كه خواننده ايرانی اهل احساسات است و ذهن او هنوز به نظم منطقی انديشه ناب خو نگرفته است.


طباطبايی در دو دهه گذشته تجربه‌هايی در نوشتن فارسی كرده است. من درباره نخستين نوشته‌های او كه سستی‌هايی دارد سخنی نمی‌گويم. با مقايسه‌ای ميان ويراست دوم زوال انديشه‌ی سياسی و متن اوليه می‌توان گفت كه خود او نيز از آن كارهای اوليه فاصله گرفته و بيشتر از آن كه منتقدان می‌توانستند انتقاد كنند، از خود انتقاد كرده است. بنابراين من اين ويراست جديد را در شمار نوشته‌های دوره‌ی دوم او قرار می‌دهم. در اين دوره‌ی دوم از نظر تجربه فارسی نويسی طباطبايی به تدريج به فروغی نزديك شده است و مانند او همه‌ی امكانات زبان فارسی را برای بيان مفاهيم انديشگی در اروپا و ايران به كار می‌گيرد، اما هرگز در ادب فارسی متأخر سقوط نمی‌كند. تجربه‌های متفاوت او در جدال قديم و جديد، در ديباچه‌ای بر نظريه انحطاط ايران و نيز در ويراست جديد زوال انديشه سياسی در ايران نمونه‌هايی از به كاری گيری موفقيت‌آميز نثر متين فارسی در قلمرو انديشه است. خود او در مقدمه جدال قديم و جديد به وجوهی از اين تجربه اشاره كرده و گفته است كه زبان فارسی را برای بيان وجوه گوناگون انديشه زبانی توانا می‌داند. تجربه او مانند تجربه فروغی از اين حيث جالب توجه است كه آن هر دو به تعادلی ميان افراط و تفريط اعتقاد دارند. آن دو زبان زنده را به عنوان ابزاری برای بيان انديشه به كار می‌گيرند، اما از افراط عربی‌مداری و تفريط جعل واژه‌هايی كه از سرشت زبان فارسی بيگانه‌اند و جز به پريشانی ذهن دامن نمی‌زنند، پرهيز می‌كنند. وانگهی امرزه نقل شعر به هر بهانه‌ای به آفتی برای بيان انديشه تبديل شده اما جالب توجه است كه در نوشته‌های فروغی و نيز طباطبايی عناصری از شعر فارسی را می‌توان تميز داد، اما هيچ يك از آن دو شعر را به عنوان پاره‌ای از برهان‌ و بيان فلسفی وارد نمی‌كنند. اين شيوه‌ی نوشتن در فصل‌هايی از كتاب مكتب تبريز پختگی خاصی پيدا كرده است. دو فصل نخست كتاب با بحث كمابيش متفاوتی كه در آن‌ها مطرح شده است، دو نمونه‌ی بارز از اين شيوه‌ی طرح مطلب و شيوه‌ی نوشتاری است. فصل نخست را كه طباطبايی با چيره‌دستی با تكيه بر همه‌ی منابع قديم و جديد اروپايی و اسلامی طرحی از نظريه سنت عرضه می‌كند، می‌توان از نظر روانی و سليس بودن با فصل دوم كه طباطبايی خود را در رويارويی ميرزا ابوالقاسم قائم‌مقام ديده و كوشيده است بيان خود را به زبان او نزديك كند، قابل مقايسه است. اين فصل از نظر مضمون آن يكسره با فصل نخست متمايز است، اما به لحاظ زبانی می‌توان آن را با فصل نخست مقايسه كرد و به نظر من می‌توان گفت كه به لحاظ نثرنويسی طباطبايی اسلوب خاص خود را پيدا كرده و نوعی هماهنگی ميان مباحث انديشگی و شيوه نوشتاری فارسی ايجاد است.

باری، موضوع مكتب تبريز تدوين نظريه‌ای برای سنت در ايران است. اگرچه پيش از انقلاب اسلامی در بحث‌های روشنفكری به مناسبت‌هايی بحثی نيز درباره سنت در می‌گرفت و - به تعبير طباطبايی - سنت‌مداری به نوعی مذهب مختار بود‏‏، اما به نظر نمی‌رسد كه بحث مهمی در اين مورد درگرفته باشد. چندين مؤسسه فرهنگی - مانند انجمن شاهنشاهی فلسفه به رياست سيدحسين نصر و مركز گفتگوی فرهنگ‌ها به رياست داريوش شايگان – كه هر دو وابسته به دفتر فرح پهلوی بودند، متوليان سنت‌مداری به شمار می‌آمدند و البته مركز انتشار تجددستيزی نيز بودند. دهه‌ای پس از انقلاب اسلامی و می‌توان گفت با تكوين نطفه نخستين آگاهی‌ها از شكست آن بحث روشنفكری ايران ناچار به بحث سنت و نسبت آن با تجدد روی آورد. در پانزده سال گذشته، با پايان دورهای در سنت مداری ايرانيان و در واقع با شكست آن چه مرگ آخرين پرچمدار سنت اشاره‌ای به آن بود، بحث درباره‌ی سنت و تجدد با شدت بيشتری آغاز شد كه هم چنان ادامه دارد. حدود و ثغور اين بحث‌ها مانند بيشتری از بحث‌های نظری ما به درستی معلوم نيست و پيوسته در برزخی